تنها

 

 

من اینجام که می گوید هم نمی شنودش کسی

تنها  می خشکد  مثل ِ پاییز نیست خشکاننده اش تنها

تنها وقتی می خشکد مثل ِ شب نیست تاریکی اش  تنها

درخود جمع می شود روحش

شاید هرکسی نداند تکه ای نایلون چگونه درخود جمع می شود درآتش

درخود جمع شده ها هم به اندازۀ تنها نمی خشکند  درخود جمع نمی شوند

وقتی می فهمدکه خشکیده ست از صدایی که نداشت می افتد تنها

و روحش شبیه وسیع ترین میدان هایی ست که تنها به درد ِ قیام می خورند

کسی مدام درآن گوشه شعار می دهد و باران ِگلوله تمامی ندارد آن جا با تنها

وتپه ای می شود روحش ازهیزم  ِفریاد

و زبان ِ شعله ست که لیس می زندش

و چیزی نمی ماند در سکوت از تنها

شاید همین نور ِغبارگون ِ اریب ِتوی این جای تاریک ست تنها

 

 

 

 

/ 1 نظر / 17 بازدید