AHMET HAMDI TANPINAR

ترجمۀ آثار احمدحمدی تانپینار* پیشنهاد ِاورهان پاموک بود.هرچندمن با آثار ِ  تانپینار قبل از آن هم آشنایی داشتم،نه درآن زمان و نه حتی بعدازآن فرصتی برای ِترجمۀ آثار ِاین نویسندۀ توانا برایم فراهم نشد.فقط توانستم چند قصۀ کوتاه اورابه فارسی برگردانم .

 

شبی ازشب های تابستان

 

 

 

احمد حمدی تانپینار

 

ترجمۀ علیرضا سیف الدینی

 

 

 

 

«بیمار تو این اتاق بستری بود.هشت سال تواین اتاق خوابید.هشت سال صدایش را ازاین جا شنیدیم.»و چنان با ترس و شوریدگی به دیوارها نگاه کردکه انگار پس مانده ای از آن تلواسۀ دیرین آن جا بود.«برای چی من را  این جا دعوت کردند؟»اما تنها سبب ِ تندخویی اش این بودکه خود ِاو چرا  این دعوت را پذیرفته است.«تمام  ِشب را تو این اتاق ماندن...»ازلای انگشتان ِدستش ،که روی چهره اش را پوشانده بود، به تختی نگاه کردکه دوخواهر باشوخی وخنده آماده اش کرده بودند.جوان تر،همان که با او دوست بود،یکریز حرف می زد،خواهر ِبزرگش به هرچه دست می زد،او دوباره مرتبش می کرد،موقع ِمرتب کردن به شوخی آن را به هم می ریخت.با تن ِآفتاب سوخته درلباس خوابی به رنگ ِگل ِیاس چقدر جذاب بود!برای این که حرفی زده باشد پرسید:

- چطوری خودتان را این شکلی کرده اید؟

زن ِجوان یک بار ِدیگر به تخت نگاه انداخت.بعد،دور و بر ِخود را براندازکرد.دنبال ِجایی برای نشستن می گشت.سرانجام،شانه اش را تکان دادکه یعنی این جا راحت ترین جاباید باشد.و نشست لب ِتخت ،زانوهایش را زیر ِخود جمع کرد،بعد، خواهر ِبزرگش را صاف به طرف ِ خودکشاند.ازبالای ته سیگارها وخاکسترهای توی زیرسیگاری پهن ِ جلو مهمان گفت:

- ارثی است ...

زینب باخندۀ خفه ای گفت:

- وا،تخت را همین الان درستش کردیم.حیف ِزحمت نیست؟

- ولش کن،ولش کن خواهر...دست هایش را به طرف شانه های او درازکرد وخواهرش را توی بغل ِخودکشاند.کمی هم باید گرمای خودمان را به هم بدهیم.آدم ِمجرد قراراست تمام ِشب را تک وتنها تو این اتاق بخوابد!

-  شب ها الان کوتاه است...چیزی نمانده خروس ها بخوانند...

ازاین که دربازی خواهر ِکوچک شرکت کرده بودصورتش سرخ شده بود.سر ِخود را طوری که انگار بخواهد پنهان شود به  سینۀ خواهرش تکیه داد.بیرون،ساعت ِقدیمی ،که از مالک ِ قبلی خانه به جا مانده بود،صدای خس خسی ازخوددرآورد.این صدای ساعت های پنج غروشی بود.بعد،زمان، تیک تاک ِخشک ِخودرا ازسرگرفت.انگارکه عمرمان چیز ِبسیارخشکی باشدو با ساطور ِکوچکی آن را خرد کنند.مهمان لباس ِخودرا تکاند.«یک چیزی مثل ِچاه می ماند...کافی است یک بار بروی تو نخش ،دیگرتا آن ته ِته می روی...باوجود ِاین، می خواهم گوش بدهم.الان او،کمی بعدهم من ،همین طور می رویم بالا تا غرق بشویم.»

بادی وزید.پرده های پنجره های دو لته ای پف کرد.ازسمت ِپشت، بوی علف های سوخته ای به مشام رسید که طرف های غروب ، بچه های همسایه آن ها را سوزانده بودند.

«خوب سوخته...بدنش عین ِ یک آفتاب ِکوچک دم ِغروب شده.تو قهوه خانۀ توی ساحل یک دسته کبوتر بود.طاووس ِنر، سینه سپرکرده راه می رفت.سینۀ سبز ِتیره وبراق ِآن هم شبیه آفتاب بود.با وجود ِتاریکی ...چشم های دختر ِکوچک مثل ِصبح های مه آلودبود.

این چقدرعجیب بودکه همه چیز دائماً مثل ِخودش می ماند و ،درعین ِحال،دائماً شبیه  ِچیز دیگری می شد.درحالی که آه می کشید فکرکرد:«امشب،چه جوری تو این اتاق بخوابم.»یکمرتبه یاد ِمریض افتاد.هم یاد ِمریض افتادوهم یاد ِدو زن ِهمراهش .ذهنی حساب کرد.درست سی وپنج سال بود.

«آیا می دانندمن را به عجیب ترین جاهای بچگی ام برده اند ؟»

زن ِجوان از آنچه درذهن ِاو می گذشت بی خبر بود،به قصه ای که  قبلاً سر ِسفره شروع کرده بود ادامه می داد:

- خدارا شکرکه باهم قهرند.اگر آشتی بودند کارمان زاربود.تمام ِروز یک کلمه با هم حرف نمی زنند.فقط موقعی که یکی ازآشناهایشان می میردبا هم حرف می زنند.مادرشوهرم به محض این که روزنامۀ صبح را دست می گیرد،به آگهی های ترحیم نگاه می کند.بعد، یکهو راه می افتد می رود تو اتاق ِشوهرش .

دو دستی موهایش را مرتب کرد و تقریباً با صدای خود ِزن وشوهر ادای حرف زدنشان را درآورد:

- دیدی؟احمدآقا مرده.امروز تو روزنامه نوشته...

- کی روزنامه می خواند!کلۀ صبح تا روزنامه  دست می گیری دیگر ول کن نیستی؟

- توروزنامۀ امروزصبح نوشته...

- نخوانده ام...کدام احمدآقا؟

- عزیزم،پسر ِآقای نوری ،عضو هئیت دولت...

- ها،اورا می گویی؟آخ بی چاره...همانی که دخترش پارسال از پلاژ سوآدیه درنیامد...پس اگراین طوراست، باید رفت،حتماً باید رفت.کی حرکت می کنند؟

- بگیر، خودت بخوان.

و ساعت ها خاطرات ِمربوط به مرده تعریف می شود.بعدازبرگشتن ،پشت ِسر ِ کسانی که درمراسم ِتشییع جنازه شرکت کرده بودند بدگویی می کنند!درحالی که آه می کشید دوباره موهایش را مرتب کرد.

- این وضع درست بشو نیست.

زهرا با زیبایی خطرناک و پختۀ زنان ِتقریباً چهل ساله با رعشه می خندید.هرچه بیش ترمی خندید چین های صورتش بیش تر می شد ،به چیزی کوچک تر بدل می شد.سفیدی دندان های ظریف و ریزش، که کاملاً  درگوشت ِلثه هایش فرورفته بود، می درخشید.

- آره،درست بشو نیست...رابطه شان فقط درهمین حد است.پدرشوهرم هروقت ازتشییع جنازه برمی گردد ساعت ها جلوآینه می ایستد.همان طورکه درآینه خودش را برانداز می کند از سن ِآشناهایشان باهم حرف می زنند.

- بگو زندگی ات سرگرم کننده است.

- نه آن قدرها...وقتی آدم حرفش را می زند، طبیعی به نظرمی آید، چون فقط یک بعدش دیده می شود...ولی وقتی در بطنش قراربگیری تحملش سخت می شود.هر روز تو خانه یک مراسم تشییع جنازه ترتیب می دهیم.هر روز دنبال ِیک مرده ،یک مریض می رویم.مادرشوهرم ازاین خاطره به آن خاطره ازنو به دنیا می آید،بزرگ می شود،ازدواج می کند،بچه دارمی شود.

صدای غرش ِخفیفی تقریباً ازبالای سرشان بلند شد و همه جا را لرزاند.

«آخرین قطارهم رفت.با تراموا هم می شودرفت،اماآدم چطورمی تواند قبل ازاین که همه چی رابگوید راه بیفتدبرود؟»یک پروانه درست جلو نرده ها ایستاد.به طرز ِغریبی شبیه ماهی هایی بودکه لابلای تخته سنگ ها زندگی می کنند.«همه چی شبیه هم است.»

سی وپنج سال ِپیش هم درهمین اتاق با دو زن آشنا شده بود.آن ها باهم این طور مثل دو خواهرنبودند.همدیگررا دوست نداشتند.بیش تر با هم دشمن بودند.اما سر ِبالین ِبیمار با هم یکی می شدند.فرزندخوانده با زن ِبیمار.یکی گردوپهن،با پاهای پیچیده در باند.پیر و آواره.آن دیگری ،زیبا و گویا نیمه دیوانه...

سکوتی حکفرما شد.ساعت ِبیرونی انگار باتمام ِقدرت شروع کردبه کار کردن.یک شیء تا این حد درب وداغان  و تکه تکه شده چطورممکن بود صاحبی داشته باشد؟

زن ِجوان درحالی که یک دست ِخودرا  در موهای خواهر ِبزرگش فروبرده بود داشت فکرمی کرد:

«بیست سال شد.ازآشنایی بیست سال گذشت.دوستی اش ازآن موقعی که من دختر ِجوانی بودم هیچ فرقی نکرده.یک چیزی مثل ِبیطرفی خیرخواهانه...چقدرعجیب است!هنوزهم نمی توانم دل بکَنم!درواقع، برای همین هم آوردمش این جا!»

آن ها هم مثل مهمانشان درآن لحظات ِزندگی درذهن خودغوطه ورشده بودند.واین غوروتأمل مثل ِریشه های درون ِخاک به هم شباهت داشتندوبا همین شباهت قاطی هم می شدند.

زهرا،شاید برای صدمین بار یک سؤال را تکرارکرد:

«با هم عشقبازی هم می کنند؟اصلاً با هم عشقبازی کرده اند؟اول فکرمی کردم اورا دوست دارد.می ترسیدم زینب آرامش ِخودش را ازدست بدهد.روزی که در اسکی شهر به دیدن ِما آمد،ترس برم داشت که نکند راحتی وآرامشم را ازدست بدهم.»

«بچه که بودم خیلی دلم می خواست مردها را بشناسم.تقریباً درموردهمۀ آن ها کنجکاو ی می کردم.خیلی هایشان را هم شناختم.ولی فقط از طریق شوهرم... شوهر،همیشه یک مقیاس است.یک طرفش زیاداست ویک طرفش کم...بعد همین طرف های کم و زیاد پاک می شود.درست مثل او می شود.ولی به چی فکرمی کند؟چرا این قدر بی تاب است...معده اش ناراحت است؟»

به یاد ِحولۀ تمیزی افتادکه با دست ِخودتوی دستشویی آویخته بود،همین طوریاد ِصابون برگ بو.«یک مسواک کم است...»

«چرا من را دعوت کردند؟آن هم این جا؟»این جا اتاق ِمریض بود.هم  محله ای ها این را می دانستند.صداها همیشه ازاین جا می آمد.

«نصفه شب ها ماوتمام ِمحله با این صداها بیدار می شدیم.تو رختخوابمان با ترس ووحشت به دوروبرمان نگاه می کردیم...وقتی اوفریاد می زدحتی سگ ها هم ساکت می شدند.»

«آن موقع ها گؤزتپه این طوری نبود.کوشک ها خیلی ازهم فاصله داشتند.ما تو  خانۀ روبرویی می نشستیم...به آن ها نگفتم چرا توخانۀ روبرویی می نشینم و تواین اتاق نمی توانم بخوابم.آن وقت ها آدم مجبوربود همه چی را بگوید.»

- درخت ِگردو را شما بریدید؟

شاید هم این سؤال رابه این خاطرکرده بودکه می خواست به بالا ،به روی خاک وبه دنیای  تک تک ِآدم ها وارد شود.تمام ِشب این وضعیت تکرارشده بود.حرف زدنش طوری بودکه انگار  اززیر ِآب بالا می آمد.

زن ِجوان پرسید:«کدام درخت ِگردو؟»بعد، یکمرتبه، یادش افتادوبا حیرت ِزیاد به خواهر ِبزرگش نگاه کرد:

- من بهت نگفتم جادوگراست؟..به خدا جادوگراست.

بعدروبه اوکرد:

- ازکجا می دانید درخت ِگردویی این جا بود؟..

نمی دانست درجواب او چه بگوید،بهترین کاراین بودکه سکوت کندتا این سؤال ِنابجا را فراموش کنند.

- قبل ازاین که ما بیاییم خشک شده بود.سالی که صاحبخانه مرد...

«توتمام محله همین درخت ِگردوبودکه به اوزندگی می بخشید،خودش کاشت.می گفتندتا روزی که خشک بشود زندگی می کند...می گفتند زیرش هم بچه ای هست که فرزندخوانده بوده!

با آن خواهر ِآخرتش ،زنش تا آخرین روز ِزندگیشان ازآن مراقبت کرده بودند.اورا با پاهای باریکِ بلندش،چشم های کشیده اش وچهرۀ سبزه با چین های کمی زمختش بالاسرمریض می دید.وقتی بااوآشنا شده بود، سی سالش گذشته بود.

زهرا چیزهایی را که ازسرگذرانده  بودتکه تکه  به خاطرمی آورد:

- مریض تواین اتاق می خوابیده...می دانید،ساعت وکمد ِکشودار ِکوچک ِبیرونی ازآن هاماند.

«مرد ِعزب...یکی ازآن کلمه های غریبی است که نتوانستم معنی اش را بفهمم...زندگی اش تو خودش تمام می شود،چیزی که باید ادامه داشته باشد تو خودش تمام می شود.گفت،پنجاه سالم است.حالا زندگی خودش  را چطور می بیند؟چون اگربخواهدزندگی اش را ببیند بایدخوب تماشایش کند.»

و درهمان ِافکار به مهمانش لبخندزد.

- اگر می خواهید بخوابید، ما برویم؟!

- نه،خواب به چشمم  نمی آید...

دوباره ساکت شدند.

«منتظر ِمریض ِسی وپنج سال ِقبل هستیم.برای همین است که لامپا این طور زرد می سوزد،ساعت ازدوردورها صدایش می آید...»

- «بین ِما زندگی ادامه دارد...خواهربزرگم چهارتا بچه دارد،من سه تا .»

درذهنش به خانۀ اصلی اش در بغاز رفت.وارد ِاتاق ِبچه ها شد.روی بچۀ کوچک را پوشاند.

پروانه ای به لامپا برخوردکرد.بعد روی میزافتاد.آن جا بال هایش را ازهم بازکرد.انگارکه به مرگش راضی شده باشد همان طور ماند.

- «شاید من به خاطر ِمتأهل بودن و زن بودنم این طور فکرمی کنم.آدم ِمجرد بیرون ِزندگی می ماند!»

همه درافکارشان زندگی پنهانی داشتند.تمام ِشب همین وضع پیش آمده بود.باز آه کشید.

- «بالاسر ِمریض ِسی وپنج سال ِقبل ایستاده ایم.برای همین توزندگی خودمان غرق می شویم!»

«چشم های زن مثل ِزغال سیاه بود.یک روز رو سنگفرش ِخانه مان ...ازآن موقع ازمریض بیش تر ترسیدم... مثل او بهش  احساس ِوابستگی می کردم.»

«مؤذنی که تو مسجد ِکوچک ِنزدیک ِخانه اذان ِصبح می خوانده،دیده که پای درخت ِگردو را دارندمی کَنَند.اهل ِمحل این طورمی گفتند.اگر زن هفته ها تو رختخواب نیفتاده بود،کسی بهش  شک نمی برد .بعدکه خوب شده بود، تو آکسارای یک خانه گرفته بودند و برده بودنش...بعد ازمدتی، مرد، مریض که شده به خانه آمده...خانم هم انگارکه اتفاقی نیفتاده باشد اورا قبول کرده ...»

سراپای وجودش ازلذتی که سی وپنج سال ِپیش سر ِ چاه ِتوی سنگفرش چشیده بودلرزید، بی آن که بداندماجرا واقعاً چه بود.

ازجای خودبرخاست،یکراست به طرف ِپنجره رفت.سیگاری آتش زد.بعد به زن ها تعارف کرد.

- به شوخی گفت،بدکاری کردم  این رازرا  با هردوتایتان درمیان گذاشتم...باید به مروراین کاررا می کردم ...اما به شوخی او کسی نخندید.این هم نشان می دادکه واقعاً بالاسر مریض بودند.

- مریضی اش چی بود خواهر؟

- فلج شده بود...محله می گفته «تقاص ِگناهش را پس می دهد...»

«آره،محله این طور می گفت...اول واقعاً نفهمیده بودم چی شده.اما،چون گفته بود به کسی نگویم،نگفتم.این رازرا تو دلم نگه داشتم.»وبا لذتی غریب حرف های زن را به خاطر می آورد.«مبادا به کسی بگویی...من به محض ِاین که فرصت پیداکردم پیدایت می کنم...تو هم هروقت دلت خواست به خانه سربزن...»

واقعاً همان طورکه گفته بود عمل کرده بودند.درهرفرصتی باهم ملاقات کرده بودند.

یک قطار ِباربری انگارکه پایان ِدنیا را اعلام کند همه جارا به لرزه درآورد. بالا رفت.او  با نگاهش قطار رادردل ِ شب تعقیب می کرد که رفت ورفت و درنقطه ای جمع  شد ودرانتها، ناگهان سرنگون شد.دلش برای ایستگاه ها ی کوچک  ،خانه های کوچک کارمندی با پنجره های پوشیده از سیم ،باغچه های سفالی که شبانه آبیاری می شد ،قهوه خانه هایی که تادیروقت شب باز بودند تنگ شده بود.«به خاطر ِگردش وتفریح نیست.به خاطر ِاین جا نخوابیدنم...»

«وا

/ 5 نظر / 5 بازدید
شادمهر

بزرگترین سایت ایرانی که همه چیز داره! لینک سایت حمید جون: www.HamidJoN.COM ............................................................... سایت موزیک آنلاین عزیز جون: لینک سایت: www.AzizJon.Com لینک سایت برای داخل ایران: www.AzizJon.Org

تلخكان

ما جمعي « هنرمند– منتقد » بي ملاحظه و بي واهمه در كليه شاخه هاي هنري ادبي چند وقتي ست جاي خالي سه چيز را در عرصه هنر و ادب كشور خود ايران حس كرده ايم : 1 – جاي خالي دانش بومي در عرصه هنر و ادب مبتني بر شرايط و اقتضائات خاص اقليم ايران (شرايط زيست در جامعه ايراني نيازمند ابزار و تكنيك خاصي است كه بيانگر و انعكاس دهنده تناقضات موجود در اين كشور باشد) 2 – جاي خالي سه گونه نقد : الف ) نقد تحليلي: تحليل ساختار ب ) نقد نظريه پرداز: نقد خلاق ج ) نقد بي ملاحظه بي واهمه و جسور عملكردها 3 – فقر دانش منتقدان : نقد نقد برآن شده ايم به جبران اين نبودها آستين همتي بالا بزنيم. اما پيش از هرچيز دوست داريم ما را به باورهايمان بشناسند؛ باورهايي كه از تجربه سالها زيستن در جغرافياي زيستي اجتماعي سياسي ايران حاصل شده. مهمترين باورهاي ما اينهاست: 1 – اولين منتقد آثار و عملكرد ما خودمان هستيم 2 – از نقد عملكرد اشخاص در هر سطحي هيچ هراسي نداريم 3 – باور داريم كه هنوز هيچ نمي دانيم و نقد شيوه خودآموزي ماست 4 – متولي هنر ما نه بخش دولتي و نه بخش خصوصي ست. ما به هنر آزاد معتقديم. عدم موفقيت ما به قطع يقين زا

تلخكان

ما جمعي « هنرمند– منتقد » بي ملاحظه و بي واهمه در كليه شاخه هاي هنري ادبي چند وقتي ست جاي خالي سه چيز را در عرصه هنر و ادب كشور خود ايران حس كرده ايم : 1 – جاي خالي دانش بومي در عرصه هنر و ادب مبتني بر شرايط و اقتضائات خاص اقليم ايران (شرايط زيست در جامعه ايراني نيازمند ابزار و تكنيك خاصي است كه بيانگر و انعكاس دهنده تناقضات موجود در اين كشور باشد) 2 – جاي خالي سه گونه نقد : الف ) نقد تحليلي: تحليل ساختار ب ) نقد نظريه پرداز: نقد خلاق ج ) نقد بي ملاحظه بي واهمه و جسور عملكردها 3 – فقر دانش منتقدان : نقد نقد برآن شده ايم به جبران اين نبودها ... اين يك فراخوان است براي آنها كه مي خواهند با ما باشند . هرگونه انتقاد پيشنهاد و نظر خود را علاوه بر درج در وبلاگ مي توانيد با ايميل: ma_talkhakan@yahoo.com درميان بگذاريد. گروه هنري – ادبي تلخكان

امیر شالچی

درود برشما وبلاگ نغز و زیبایی دارید. من هم در باره مطالب فرهنگی چیز می نویسم و به تازگی در شمار هنرمندان سایت درآمده ام. خواهش می کنم از وبلاگ من دیدار کنید تا اگر خواستید با هم تبادل لینک داشته باشیم: shaalchy.persianblog.ir (عاقلان دانند) supreme.shalchi@gmail.com با سپاس بسیار شالچی