متن چیزترشده

 

 

 

 

یک متن ِچیزتِرشده

 

 

 

صبح که ازچیزبیدارشدم ،دیدم چیزهام چیزی رو نمی بینن.خواستم به چیزم بگم چیزه،یعنی اولش نتونستم  به چیزم بگم چیزشده م.بعدش خودِچیز دیدکه نمی تونم قدم  چیزکنم پرسید چیه چیزی شده ؟گفتم نمی دونم ،من چیزی رو نمی تونم چیزکنم.گفت،چرا؟طفلک چیزشد.گفت بریم چیز، اون جا چیزهاچیزهاتو چیز می کنن چیزمی شی .گفتم باشه.پاشدیم با هم رفتیم چیز.چیزکه چیزهاموچیزکرد،خندید.گفتم چرا چیزمی کنین،چیزی شده ؟گفت،شما چیزتِرشده ین.گفتم نه!!!؟یعنی چی چیزتِرشده م؟گفت چیزهای شما چیزتِرشده.خیلی خیلی چیزشدم، طوری که حتی نتونستم رو پاهای خودم چیزبشم.چیزم به چیزگفت،حالا چه کاربایدبکنیم؟چیزگفت،شما اصلاً نبایدپشت چیزبشینین.چون چیزهایی که تو اون چیز  چیزمی کنن وشماازکوره چیزمی شین،چیز ِ بینایی تون چیز می شه.گفتم راس می گین آقای چیز،حق باشماست.من وقتی آن چیزهارو چیزمی کنن،خیلی چیزمی شم.گفت،حتماً تازگی ها به عکس های میدان چیزهم چیزکردین؟دیدم راست می گه ،من هرصفحه ای رو چیزمی کردم،می دیدم چیزشده.حتی (اینو نمی خواستم به چیزبگم ،می ترسیدم چیز بشنودچیزبشود.)آقای چیزکه چیز ِبینایی بودگفت،هیس.

یکدفعه یادم افتادکه چیزهام عقب افتاده. به چیزگفتم سریع بایدبرویم چیز.یادم افتاد شب قبلش داشتم چیزی راجع به شعری ازچیز  چیزمی کردم که برق چیزشد.(حالا می فهمم که برق چیزنشده بوده)یعنی ازطرف چیز ِ یک مجله یک چیزی برام آوردن که توش نوشته بود ازمن یک چیزی راجع به چیزهای سعدی می خوان.به چیز گفتم آخه منو چه به این چیزها.تازه من اصلاً با شعرچیز ندارم.بعدخیلی چیز کردم.فکرکردم چیز کنم.نمی تونستم چیزرو پس بفرستم.چیز خوبی می دادن.نامه راچیزکردم وفرستادم.اول یکی ازچیزهای چیزرو گذاشتم جلوم وچیزکردم.غزلی بودراجع به چیز.این طوری چیزمی شد:

آن چیز کاندررفتنش چیزازدل ما می برد           چیزازخراسان آمدست ازچیزیغما میبرد

شیرازمشکین میکندچون چیزآهوی ختن            گربادنوروزازسرش چیزی به چیزا میبرد

من چیز دارم تابه چیزامشب به چیزپاسبان         کان چشم چیزآلوده چیز ازدیده مامیبرد

برچیز دربرمیکنم یک چیزبی اندام او              چون چیزپشتم گوئیا چیزی دراعضا میبرد

والخ...

 

ازآن روزبه بعدمن هرچیزی راچیزمی کنم،چیزمی شه، بلافاصله چیزتِرمی شم.حتی (خیلی چیزمی خوام ازشما)دستشویی هم که می رم،(چیزگفته نرو)بیش تروقت ها می بینم چیزشده م.چیز ازدورچیزمی کنه که صفحه چیزنمی شه ؟ومی خنده بی تربیت.لجم چیزمی شه که یک روزتموم حرفی باهاش چیزنکنم.ولی نمی شه.اون بیچاره هم سرش تو میدون چیز چیزشده .همه ش می گه آخه چقدرچیزچیزچیز؟چرا این قدرچیزچیزمی کنی؟به آن طفلک می گم آخه چیزنکنم، چیزها می آن آفتابه را چیزمی کنن وخودت که می چیزی.نمی تونم این حرف ها روچیزکنم.ما هم که وضع مالیمون چیزه ،آفتابه چیز هفت چیز ،چیزوناهارهیچی بعددیدی آمدن به اسم اچازل واوچاش بردنم .آن وقت باید برای همیشه ازخدمتت چیزتِربشم.

 

 

 

 

 

 

/ 1 نظر / 6 بازدید
منصوره اشرافی

چیز میخواستم چیزی بگم. دیدم هیچ چیز به چیزم نمی رسه که چیز کنم...