فریاد ِفاتحانۀ ارواح ِهایهای وهلهله

 

 

 

 

 

مکان ها حرف می زنند؛درست مثل آدم ها.مکان ها را یا انسان ها ساخته اند یا انسان ها درساخت آن ها نقشی نداشته اند اماچه ساخته دست بشرباشند چه نباشند با انسان حرف می زنند.تنها به این دلیل که انسان نگاه دارد.انسان با خود حرف می زند؛به اعتبار نگاهی که دارد با آن ها حرف می زند،به واسطه معنایی که به آن ها می دهد با آن ها حرف می زند.همان طور که با همنوع خود حرف می زند و سعی می کند اورا بشناسد.وقتی در برابر یک تابلو آبستره یا انتزاعی قرارمی گیری سعی می کنی با استعانت از ابزاری که برای درک پدیده ها دراختیارداری آن را شناسایی کنی.درنهایت به معنایی دست می یابی که شاید منحصربه فرد باشد ویا معنایی باشد مشترک بادرک وبرداشت   افراد دیگر.به هرطریق،آنچه اتفاق می افتد دادن وگرفتن معنی است.یعنی تا درک وفهم و ابزاری نداشته باشی- گیرنده- به معنایی درست یا نادرست دست نخواهی یافت.هرچند وقتی ازیک پدیدۀ نامعلوم به معنایی دست می یابیم اغلب بدون حضور شخص آفریننده معنایی است نهایی .واین همه یعنی گفتگو.گفتگو یی با آن پدیده و درعین حال ،با آفریننده آن پدیده .آفریننده ای که درکش ازصافی های گوناگونی عبورکرده و به ما رسیده است.آفریننده ای که شاید و دقیقاً آن گونه که بوده نمی شناسیمش.مثل همان رهگذری که ازمکانی به مکان دیگر می رود.از کوهستان به دشت،ازدشت به دریا ،ازدریا به جنگل ویا از شهر به کویر. عبورهای مختلف.با افکار،احساس ها ی مختلف.گاه انسان ها وزندگیشان به موزه ای برای تماشای مردمان دیگر تبدیل می شود.گاه خودطبیعت که گویی موزه ای نامکشوف .ازاین رو،مکان ها ازحیث قصد درونی انسان گوناگون اند.

قصد ما حرکت از متن زندگی به متن زندگی دیگر بود.با این تفاوت که زندگی دیگر راصرفاً برای زندگی کردن انتخاب نکرده بودیم ،ما با این هدف می رفتیم که انگار به موزه ای می رویم .هم به طبیعت ،هم به مکانی که مردمان مختلفی درآن زندگی کرده بودند.این هدف ،حتی تصورزندگی آن فردی را که ازآن مکان طبیعی عبور کرده – حالا به هردلیلی- بود به شیئی ازاشیا موزه بدل کرده بود.ما تنها می توانستیم تصورکنیم که آدم های مختلفی درزمان های مختلف ازآن راه ها گذشته اند. می توانستیم تصورکنیم که ازکنارهمان کاروانسرا عبور کرده اندیا برای یک شب یا چند شب  درآن بیتوته کرده اند.قدری هم می توانستیم به این فکرکنیم که هرکدام ازآن ها برای چه کاری به آن جا رفته اند.مثلاْدریک شب توفانی ،درآن حجره یا اتاق باچه فکر واحساسی شب را به صبح رسانده اند. اما اگر بیش تر به این مسائل فکر کنیم ،درواقع موزه را به متن زندگی تبدیل کرده ایم.همان کاری که ادبیات می کند.زندگی ای که درنهایت در قالب یک کتاب باز به موزه تبدیل می شود و هرآدم مشتاقی می تواند به آن سر بزند وچند ساعتی درآن زندگی کتد.

ما با افکار ،احساس ها،اهداف گوناگون به سمت زندگی زندگی شده می رویم ونگاه می کنیم ،آن طورکه مخصوص خودماست؛با نگاه وتصور همۀ آن پدیده هایی که هیچ کدام ،به یقین هیچ کدام بی اهمیت نیستند ،مثل آن درخت کهن یا زمین شیب دار،استخر مقابل کاروانسرا،آن سنگ ،آن سنگ ها و...به دلیل این که درنمایی که دربرابر ما قرارمی گیرد هم با پدیده های مشابه خود وهم با ما که به نظارۀ آن مجموعه می رویم حرف می زند.

ما چه درمیان سکوت ،چه در میان صدا ها به صداهای صامت گوش می سپاریم.به فریاد صامت ارواح هلهله .واین صداها مانند آتشی که درباد زبانه کشان بسوزد با ما درسکوت وصدا حرف می زنند.

این جا کویراست،مکانی که مثل همه مکان ها هم نمایی ازخود به نمایش می گذارد هم صحنه ای است چون صحنه نمایش.هم مکان زندگی بوده ،هم ،حالا،موزه.

صدای کویر ازصدای شهرهای پرجمعیت هم بیش تراست.چرا؟

ماهم زمانی به اشیا موزه تبدیل خواهیم شد.کسی بی آن که ما را بشناسد به ما فکر خواهد کرد وبا ما حرف خواهد زد.امااین را نمی دانم او خواهد توانست جزئیات را هم ببیند .یا این را تصورکندکه زمانی مردمی که به قصد دیدن موزه ای که قبلاًمتن زندگی بود آمده بودند ،حالا مثل گذشتگان دور به موزه بدل شده اند وحالا مثل آن ها به مجموعه ای از فریادهای صامتی پیوسته اند .به نقطه ای که گویا همه چیزبه آن ختم می شود؛به فریاد فاتحانۀ ارواح هایهای وهلهله .

 

 

 

/ 1 نظر / 4 بازدید
ائلیاد موسوی

حورمتلی علیرضا سیف الدینی جنابلاری سلام 1 همشه کی کیمی یازیلارینیزدان اولدوقجا لذت آلدیم اؤزللیکله ازراپاونددان ووردوغونوز شعرلردن. بیلمیرم نه دن آمما بو شعرلر هادی بی قاراچایین بو شعرینین یادینا سالدی: عشق دیری باسدیریلمیش دوشمن کیمی دیر نه دردی درد نه سئوینجی سئوینج 2 قالدیریم دا بیر قیسسا شعرله یولونوزو ها بئله دیرلی نظرلرینیزی گؤزله ییرم. 3 وبلاقینیزین لینکینی قالدیریمین باغلانتی لارینا آرتیردیم. احتیراملا ائلیاد