تمام ِجنگ   

 

 

 

حالا هرچندازاوهمین عکس ها مانده ست      درسایه

من اما هرگز «ازاین پس» نگفته ام    هرگز

تا دست پرده را کشید و پریدند گنجشک ها همه از رنگین کمان ِمژه ها،

واز روی صحنه  پایین خزید پاره پاره تن، 

دیگرهیچ اسمی برایم عجیب نیست.

یک عمر شاید بی پلک وخمیازه تماشا کرده بودمش

بعداما هرگز «ازاین پس» نگفته ام     هرگز

و زمان که خیال بود گذشته بود        گذشته بود؟        حالا به هرحال

ترجیع بندزندگی ام این بود:

زمان خیال هم اگرباشد بگذار بگذرد

اوزمان نبودونیست که بگذرد

اوهست  همیشه هست  حتا اگر نخواهدکه باشد

حتااگر این در روی پاشنه اش  بچرخد یا نچرخد

او پژواکی همیشگی ست،

ومن فریاد گلوی نیاز.

    

بعدجهان مواج شد به تلاطمی برگشت و دریا دست به دهان ماند

وزمان گذشت        گذشت؟        حالا به هرحال

درنقشه ای که چیده بوده اند اوجنگ بود تمام یک جنگ بود میان اسطوره وحکایت

ومن درهیچ ایستاده بودم  تا برگردم به تلاطم  ضرورت       بی هیچ چاره ای

برای گذشتن اما ازگذشته بایدمی گذشتم    نگذشتم   بدان       حالا به هرحال

کسی که رفته بود تمام اشک ها را ازروی گونه هاش به چشم هاش برده بود

برگشته بود با نفس های حبس شده درسینه تا شاید ازمرزهای نسیان بگذرد

حالا گذشته بودیا نگذشته بود نمی دانم    نمی دانم می دانی؟  

 

نوری مثلثی همیشه پهن بودروی این زمین

وشب بود ودری بازبود  یا فکرکرده بودیم که در بازست

چه اشتباه سکر آوری !

عصرازداوری گذشته ست   حالا به هرحال  

تمام بازهای جهان ِما بال های بسته داشتند     نمی دانستیم!

وشب بود ودری بازبود یا فکرکرده بودیم که دربازست

وپرواز همیشه درراه است

نبود

پاییزبود

همیشه پاییز بود

 

زنی که راه می بردش پرهای بازدارم می گفت     نداشت   نمی دانست 

عشق چمبره ماری بود دورلیوان پراز پاییز یا قرمز

چه اشتباه سکر آوری!

ومن تندتند برمی گشتم اززرد به سبز ازسبز به زرد      نمی دانست

راهی به روح بیشه ها نداشت؟     حالا به هرحال 

نورمثلثی همیشه پهن بودروی این زمین

وکسی که رفته بود زمان نبود که بگذرد   وزمین حتا

وانگار نور تیشه بود                 چه می دانستیم!

 

 

 

 

 

/ 5 نظر / 15 بازدید
پارسايي انديشه

امروز اولين روز از باقيمانه‌ي عمر توست. چند روز به پايان عمرت باقي مانده است؟ مهم نيست... مهم اين است كه امروز اولين روز از اين دوره است...

شعرونوشته

از اهور ،وبسایت فلسفه،وکسانی که کامنت خصوصی گذاشته اند متشکرم.

اصغر نوری

سلام شعر زیبایی بود. زبان شاعرانه ی خاص تو را دوست دارم. این زبان را در شعرهای هیچ شاعری ندیده‌ام. از این تجربه‌ی زبانی لذت می‌برم. خوش باشی.

سفیر

سلام چندتا مطلب جالب وخوندني تو وبلاگم گذاشتم اگه خواستي يه نگاه بنداز.البته نظر يادت نره.ممنون http://safir87.persianblog.ir