طلسم وتراژدی

 

انیس باتور

 

 

 

یک سر ِ این قلم تراژدی بود

سر ِ دیگرش طلسم.

خواب که می رفتم کی بودآن که درونم بیدارمی شد

کدام یک ازما ادامه می دادخواب های بیداری را،

کدام صورتم خونی می شد

چرا یکی ازصورت ها را انتخاب می کردم تیزش می کردم

آن وقت کورمی شد محرک هام درنوک دیگر

یک سر ِ قلم تراژدی ، طلسم حامی ام بود:به هرسمتی می چرخاندمش،

خشم می زاد اندوه خشم می زاد:

درهردوسرقلم پرنده های ابابیل سنگ جمع می کردند

خواهدآمد فرشته ای که پشت سرم مانده:

دفترم پرشده ازهجاهای سنگی ام

بیتی بیقرارحالا معطلم کرده

ازپل ها وراه های تنگ وتونل ها گذشتم

پسرانم قوم عصیانگرپراکنده

دخترانم تخم کاوشند،کوک شده تاابد

این زن را دوست می داشتم:ازدنیا کنده شد رفت   فروغی خاموش شده

این زن راهم : سیرنمی شدم ازاو.

اوراهم: مثل توفانی زندگی می کرد پیش من

یکی که مثل پارچه ا ی توری مرد.

دیگرتنهام،چه جورهم.

اگرهم زندگی کردم این زمانی بود که شاهینی غمگین بودم.

دفترهام ُپرند:نزدیک شدم ،نتوانستم برسم

درست درمیان درد،مماس با قطب آرامش،

زمانی که راست به سمت نقطه ای می رفتم که عزم رسیدن به آن را داشتم

شایدهم ازاودورشدم .

جانم سوخت

زمانی که آن یگانه رابرای خودم کنارمی گذاشتم

روزی آمدکه توری که درونم را آکنده بود

بیرون کشیدازمن نظمی که بیرونم انباشته شده بود

درعصری دیوانه ، تاریک ، آب زیرکاه

شکستم یکی یکی کلماتی را که توی دستم بود.

بعدهمه چیزگذشت،من ماندم-

ازطرفی، راستی های درونم که با من عنادمی ورزیدند

ودروغ ها:ترازوی حساس ، نردبانی عمود

چندساعت شنی ازکارافتاده،

زبان ازیادرفته ی آن حیوانات عجیبی که با یک قطب نما شب هام را با آن ها سهیم شدم:عقرب،عنکبوت،

سمندروشاهین وپرنده های ابابیل سنگ جمع می کردند

هرچه به سمت مشرق نگاه می کردم

هرچه به انسان نگاه می کردم با توفان درحال آرامش درونم

برآمد؛گریزهام یکی درمیان بودوناشیانه بود

رو برگرداندم وهرجا حالی سوزان دیدم شنیدم ازدهان دررفته تا هجای آخر .

دامی کندم ومطمئن

منتظرماندم تا شکاری درآن بیفتد

این گونه شروع شد وادامه یافت آن ناب پیش رویم

سربالایی:گمان کردم وباوراندم شاید،

دلم وعقلم را به هیچ نشانی داغ نکردم

باورنکردم

اماهرلحظه آماده بودم چادری را که خودبرپا داشته بودم برچینم و راه بیفتم

ماندم این جا:میان سوزن وتور،ابریشم وحکایت،مه وکف  قصه ام رانوشتم ازدفتری به دفتری دیگر:گشتم آن معنای طلایی رانیافتم

امامعنای زیرین رادریافتم-بیدارشدم

شبی درمیان خون تیزکردم آن نوک دیگررادقیق:

اشیای اطرافم بی جان بودو تکان شدید

اگردست می زدم به زبان خودشان برمی گرداندند آنچه گمان می کردند پیش من است:

این ساعت را من به سکون کشانده بودم

من درآورده بودم این انگشتررا،

فانوسی را که به عمد شکسته بودم برای چه در فانوسی که دیگری شکسته بود فروکرده بودم؟

حالا میزم،کاغذخشک کن ام،

جفتی که ازبچگی همراهم بودند،

طاس استخوانی

این قالی خاکستری روی زمین

تختخواب نزدیک من

لامپای شیشه ای ودفترهای عمیق باجلدسیاه:دست می زنم وبه حرف می آید

ترسی ناب که سال به سال دراین اتاق می خزد:

کمی بیش ترنورپاک لازم است برایم

مرکبی با تیرگی کمی بیش تر،

برای دست راست فلجم وانگشتانم

کمی بیش تراززمان وازاین زمان گذشتن:

شایدبه طول چندنفس،شاید برای چندعصر

کمی بیش ترشجاعت

وترس،

وطلسم وتراژدی لازم است.

 

/ 2 نظر / 5 بازدید
یوسف انصاری

شماره 4 و 5 آذر تورك به زودي منتشر مي گردد مطالب اين دو شماره: ■ ويژه نامه نهضت هاي آذربايجان در يكصد ساله اخير ■ ويژه نامه تبريز ■ ياد نامه دكتر بهزاد بهزادي ■ ويژه نامه رضا سيد حسيني ■ ويژه نامه كودكان: چيراق Çıraq ■ Parlaq Uldzlar: Üzeir Hacıbəyov ■ نگاهي به زندگي دكتر صمد سردارنيا و دهها مطالب و مقالات ديگر

فریبا چلبی یا نی

با سلام.خسته نباشید. نه خبری. نه سلامی . حالتان چطور است؟مدتی است که از همه کس و همه جا بی خبرم.اما همین که می بینم هنوز می نویسید خوشحالم. موفق باشید.