انّی رأیت دهراً من هجرک القیامه

 

 

حالا دیگرباگذشت این همه سال ودیدن اتفاقات عجیب وبسیارعجیب وبسیاربسیارعجیب وغریب به آنچه سرنوشت می گویند فکرنمی کنم.یعنی به غرایبی ازاین دست.فکراما می کنم.به این به آن .واین روزها به چندچیز،که قسمت عمده اش مربوط به خودم و اوست که حالا دیگرمن وتونداریم باهم.باهم زیرباران می رویم وبه شکوفه ها نگاه می کنیم؛اوبا چشم هایش ومن با نارنجی لب هایش .بوی درختان وخاک خیس را استشمام می کنیم وخودرامحو در سکوت آن فضای بزرگ پرسایه، و دردلمان گاه آن جا با همه چیزدنیا واغلب نیکانش حرف می زنیم وبرای آدم ها نیکی آرزومی کنیم.گاه ،نه،همیشه جاده ها را طی می کنیم تا به جایی برسیم که جایی است برای انجام کاری وکاری که درهرحال باهم داریم.درتاریکی چه راه های باریکی را طی می کنیم.وگاه یکی مان گرسنه می شودحالامثلاً ودیگری نه.وشیریا خط نمی اندازیم می رویم تا غذای دریایی بخوریم بی آن که دهان ودست های هم را ببینیم.ذائقه اما یکی ست وهمیشه آن دست هایی که ماهی می خورندآن ور، شبیه ماهی اند .به این یقین دارم.والبته گفته ام میانمان که ماهی دراو فراوان است.می دانداین را .چه ماهی های ریزودرشتی که ندارد،گفته ام.ومگربا این همه ماهی آدم می تواند نازنباشد.گاه احساس می کنم با دستانش به گنجشک ها آب ودانه می دهد.احساس می کنم پرنده ها ازاو فرارنمی کنند.نبایدهم  بکنند.واو هی می رود،می آید وبازوباز.والبته دراین جا با آن اصطلاح دیگرکه به شوخی درادامه این ها می آورند کاری ندارم  تا وقتش که این را می دانیم.گاهی درجایی که صدای پرنده ها می آید می نشینیم ومی گوییم کاش که گردن هامان  زبان داشت.یا حالا که زبانمان زبان دارد چه عالی ست،می گوییم.وهمین طورمی گوییم نه؟بله؟آره؟ویا خداپدرهمین بِل را بیامرزدوچه وچه وحتی چی؟چی؟...واین که مدتی بود کلماتی سواراین قالیچه  نکرده بودم که باعث نگرانی عالم شده بوددراین حوزه ای که هست وعالممان غیرازاین چه می تواندباشدها؟هست وماهستیم ومی رویم ومی آییم مثل بقیه.اما ما مثل بقیه عمل نمی کنیم ،طوری عمل می کنیم که اگربقیه بفهمند دیوانه می شوندوسربه بیابان می گذارندو الامان سرمی دهنددرهمان بیابانی که ما نمی رویم.خوب می گوییم وحتی گاه بدجوری درشت بارمی کنیم به هم که البته درست نیست واین خاصیت عجیبی دارد که هم خسته می کندهم دلبسته .گاه چنان صدایی بلندمی شودکه می گوییم درتنهایی مان صدرحمت به صدای گوش خراش سوت کشتی ها .وگاه باهمان کشتی به سفری عاشقانه می رویم با خنده ای که شباهتش با دل انگیزترین نغمه پرنده های ظریف، قریب است .و این مختص اوست ونه من .گاه اوبه من می گوید گاهی من به او واواورا بااواواوقطع می شود وازسر ِنویامن یااو.واین بارتندتندیا چُندچُند.وچه زیباست نغمه سرایی پرنده هایی که اغلب نمی شنوم.راستش نمی دانم این ها را ،چون زمان را گم کرده ام درمکانی که دوتاست.واین البته بدنه تنها نیست که خوب هم هست، به خدا.واین اما دارد که رازاست واین را نخواهم گفت تا...هوم م ...شاید نام دیگر اوست وباید نام دیگرمن.حالا هرچه پیش آید ،خوش آید می توانیم بگوییم یا اوهوم ،اوهوم ...هه.

 

 

 

 

 

 

     لِی لای ِچشمِمَنچَشم ِ لِی لای ِ

 

 

 

لی لا ااااااااااااااااااااااااااااا              هِی هِی !       

                          آن دواسب ِعرب را هی کن!

           مرا بزن به خاک با نیزه 

                                       روی نعش ِمن لی لی کن!

                          ازبا شراب ها بگذر  

                                                    بی شراب ها را می کن!

                               شب رابه روی زین بنشان   

                                        کهکشان ِغم را طی کن!

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 4 بازدید