(منینمنگاری یک ویولن)

 

 

بخشی کوتاه از رمانِ

قلبِ زهی

(مَنینَمنِگاری یک ویولن)

 

 

علیرضا سیف­الدینی

 

 

                                            

 

                                             برای رباب

و به یاد اسب و آبنوس و گوسفندی که در من است

«ویولن»

 

 

 

 

چهارده تیر ماه 1287 به تبریز رسیدم. دوازده روز بعد، ستارخان چند روز بعد از دیدارش با کنسول روس، با هفده نفر از یارانش از خانه حاج مهدی کوزه­کنانی خارج شد و رفت بیرق­ روسیه را از سردر خانه­ها پایین کشید و دو سال بعد تبریز را به قصد تهران ترک کرد و چهار سال بعد از آن درگذشت. همان سالی که احمد­شاه تاجگذاری کرد و جنگ جهانی اول هم شروع شد. اما تا به تبریز برسیم (و به این نکته پی ببرم که به آن «منچستر» ایران لقب داده­اند) هنوز نمی­دانستم یحیا اهرابی که من را در صوفیای بلغارستان از مغازه رسول­اف، ترک عثمانی، خریده بود کجا می­برد. سه روز با یحیا در هتلی درجه دو مانده بودم. یادم است اولین اتاقی را که به یحیا نشان دادند قبول نکرد. اتاق چون پنجره نداشت تاریک بود و از این گذشته بویی می­داد که وقتی یحیا از خدمتکار هتل سؤال کرد او گفت بوی گل سرخ خشکیده و خاک گرفته مسافر قبلی است که اگر در را باز بگذارد بو از بین می­رود. یحیا که از بو به عطسه افتاده بود از او اتاق دیگری خواست. ما آن شب را در اتاقی گذراندیم که پنجره عریضی داشت مشرف به راسته بازاری که روزها صدای همهمه فروشنده­ها در فضای آن طنین می­انداخت و هرازگاهی با عبور چرخ­دستی­ فروشنده­هایی که انگار از دست کسی فرار می­کردند به لرزه می­افتاد. یحیا من را بالای کمد کوتاهی گذاشته بود که شباهت زیادی به یکی از کمدهای کارگاهمان در شهرم کرمونا داشت. در آن سه روز هم خوشحال بودم، هم ناراحت. خوشحال از این که بالاخره بعد از نه ماه از مغازه رسول­اف بیرون آمده بودم (انگار تازه به دنیا آمده بودم)، و ناراحت از این که یاد روزی افتاده بودم که با بی­میلی داشتم نه تنها کرمونا که ایتالیا را ترک می­کردم.  اما سعی می­کردم به آن روزها فکر نکنم و از موقعیتی که برایم پیش آمده بود نهایت استفاده را بکنم. تازه از مغازه دلگیر و تاریکی توی قفسه بیرون آمده بودم و هوای روشن و کمدی که بالایش بودم انگار هدیه­ای بود که به من ارزانی شده بود و من باید قدرش را می­دانستم. اما یحیا توجهی به من نمی­کرد. حدس می­زدم من را برای کس دیگری خریده. در آن سه روز هنوز نمی­دانستم قرار است از شهری که نه ماه قبل از کرمونا به آن­جا آورده شده بودم خارج بشوم. یحیا صبح می­رفت و غروب می­آمد و هر دفعه بسته­هایی با خود به اتاق می­آورد یکی از یکی بزرگ­تر. نزدیکای ظهر روز چهارم یحیا از اتاق بیرون رفت و کمی بعد با مرد جوانی که پای چشم چپش جای زخم جوش­خورده­ای بود برگشت. مرد جوان بسته­ها را دوتا دوتا، سه­تا سه­تا از اتاق بیرون برد و دیگر برنگشت. یحیا آمد و با نگاهش همه جای اتاق را وارسی کرد و من را از روی کمد برداشت و از اتاق خارج شد. دم در هتل، که در محله­ای در پایین شهر بود، کالسکه­ای نگه داشته بود که یحیا همان­طور که من را در دستش گرفته بود سوار آن شد. حدس می­زدم کالسکه از آن کالسکه­های مسافرتی است و ما قرار است جای دوری برویم. همین­طور هم شد. وقتی این را فهمیدم، یاد روزی افتادم که داشتم از شهرم کرمونا خارج می­شدم. دلم گرفت. آن روز برای اولین بار بود که داشتم از دوستان و شهر و کشورم دور می­شدم. از این که نمی­دانستم کجا می­برندم وحشت داشتم. یکی از بزرگان پیرم که از اهالی برسچیا در چهل و پنج کیلومتری کرمونا بود وقتی دید حال بدی دارم یکی از خاطرات جوانی­اش را که در ارکستری زهی در دربار شارل نهم شرکت کرده بود برایم تعریف کرد و از بی­رحمی­های مادر شاه یعنی کاترین دومدیسی گفت. می­گفت وقتی او و دوستانش شنیده بوده­اند شارل نهم عده زیادی از مردم را کشته دلشان به درد آمده بوده و دلشان نمی­خواسته به فرانسه بروند. اما از آن­جا که می­دانسته­اند کاری از دستشان ساخته نیست تصمیم گرفته­اند بروند و آن­جا لااقل صدای حزن­انگیز از خود درآورند. او به من فهماند که هر چند نمی­توانم باب میلم رفتار کنم و نروم، می­توانم مقاومتم را به شکل دیگری نشان دهم.

 

ادامه مطلب

/ 4 نظر / 35 بازدید
قباد آذرآیین

بی ضبرانه منتظر خواندن رمان هستم

عباس

سلام[لبخند] ميلاد امام زمانمون (عج) رو بتون تبريك مي گم توي وبلاگم نقدي بر « طنز ساختمان پزشكان » زدم

انجمن ادبی ایرانیان

با سلام بالاخره تمامی زحمات شبانه روزی ما جواب داد انجمن ادبی ایرانیان تا چند روز دیگر آغاز به کار میکند. مکانی زیبا برای ارائه ی همه ی زیبایی هایی که خلق میکنیم و دوست داریم تا دیگران هم این زیبایی ها را ببینند و از خواندنش لذت ببرند. محیطی بسیار جذاب و کاربرپسند با امکاناتی فوق العاده زیبا میخواهیم کتابی بزرگ از ادبیات ایرانیان در فضای مجازی ایجاد کنیم.کتابی که دربردارنده ی مطالب تمامی ایرانیان ادب دوست و ادب پرور باشد. علاقمندان می توانند username مورد علاقه خود را به نشانی anjoman1390@gmail.com ایمیل نمایند.اولویت با عزیزانی است که زودتر ایمیل ارسال نمایند. تمامی عزیزان میتوانند دارای محیطی به آدرس اینترنتی username.adabsara.com باشند. منتظر خبر آغاز به کار سایت باشید