صدای خسروشکیبایی

امروز درزنگ تفریح به شعری باصدای خسروشکیبایی برخوردم.عجیب بودوعجیب نبود.خوشحال شدم وقتی دیدم کمی چیزی برام عجیب است.صدایی که داشت شعری ازسپهری را می خواند.گوش دادم.حس غربتی دراین صدابودکه انگار از انتهای معنای زندگی می آمد.زندگی یعنی چی؟چندهفته پیش بودکه رفته بودپیش پسرعموم که پزشک است.پسرعموم می گفت حال وروز بدی دارد.وشکیبایی رفت.هنرپیشه محبوب من.هنرپیشه ای که دربازی هایش توهرگز خط وخطوطی را که برای یک بازیگر تعیین می شود احساس نمی کردی.چنان راحت بودکه تو هیچ خطی نمی دیدی.درهیچ یک ازاعضایش دوربین را نمی دیدی.برخلاف هنرپیشه های دیگر.که تو می توانی دوربین را درابروهاش ببینی یا روی بینی اش.یا درحرکت دستش و…وحالا این حرف ها به چه دردی می خورد؟…

 

/ 0 نظر / 19 بازدید