سفررویایی زینال وراضیه

 

 

 

سفررویایی

زینال وراضیه

 

زینال راست می گفت مش احسان زیادی با ادب بود.طوری که آدم  نمی دانست چطوری باهاش حرف بزند.وقتی هم حرف می زدیم زبانمان بندمی آمد.روزی که قراربودبا "داشقا"ی (قاری)مش رستم به (باغ)باغات قوری گؤل (مرداب)نزدیک تبریزبرویم،زینال گفت وای دده م وای ننه م ،تا آن جا باید دست روزانوبنشینیم وجیکمان هم درنیاید.گفتم چرا،هنوزنمی دانستم مش احسان هم قراربادختر ش راضیه بامابیاید.زینال این را گفت وگفت می دانی که آدم نمی تواند جلوش حرف بزند.گفتم مجبورنیستیم حرف بزنیم.گفت من که نمی توانم .فکرش را بکن آدم این همه راه را بنشیند ویک فحش هم ازدهنش درنیاید.این ظلم بزرگی است.زینال خیلی بددهن بود.هرحرفی که می زد چندتا فحش هم می داد.به مادرش ایران خانم رفته بود.ایران خانم زن قلدری بود.یک بار شوهرش منوچهر را که به تحقیر منوش صداش می زدیقه اش را گرفت وپرتش کردوسط کوچه ورفت نشست روی سینه اش .منوچهر گویا یک ساعتی دیرازسرکاربرگشته بود.ایران خانم گفت پدرسوخته رفته بودی (فلان).به هرحال،این هم ازمادرش این موهبت را به ارث برده بود.روز حرکت فرارسید ومش رستم قاری اش را با اسب آورد بست به نرده های سیمانی کنار قاری کؤرپوسی (پل قاری) ورفت آدم ها را یکی یکی ازدرخانه شان صدازد.من وزینال بقچه مان را برداشتیم وبدوبدو رفتیم خودمان رارساندیم به داشقای مش رستم.داشتم به اسب لاغرش نگاه می کردم وبا خودم می گفتم بیچاره تا آن جا نرسیده روحش به آسمان ها پروازمی کند.زینال انگارفکرمن را خوانده باشد گفت این هم نفسش ازک...نش درمی آید.گفتم توراه تونباید دهنت را بازکنی والا آبرویمان می رود.زینال گفت آبرو کیلویی چند؟خیال کردی مش احسان خودش این بچه ها را اززیربوته پیداکرده؟نه ،قربان آن چشم های خوشگلت بروم مش احسان هم مثل همه این ...کلفت ها شب رفته ...نگذاشتم حرفش را تمام کند،گفتم این دلیل نمی شود .یعنی هرکی آن کاررا کرده باید بیاید تو خیابان هواربزند؟زینال گفت نه قربان آن خوشگلی ات برود این داااااااشت ،من که همچین گهی نخوردم با جنابعالی، من می گویم تو مراقب خودت باش ومن را بی خیال.گفتم نمی شود .ما تو محله آبرو داریم .زینال درحالی که بلله اش (لقمه نان وپنیر)را سق می زد ،با دهان پرگفت شاشیدم توآبروت ،تورا چه به آبرو پسر؟ورفت پرید نشست پشت اسب قاری مش رستم.اسب تکانی به خود داد وصدایی ازخودبیرون داد.زینال زدزیرخنده ،خندیدخندید ریسه رفت،گفت شنیدی شنیدی .خنده ام گرفته بود سرم را تکان دادم .ولی زینال دست بردار نبود هی می گفت شنیدی شنیدی گوگوگوگوگوگو...داشت همین طور می خندید ومی گفت گوگو که یکدفعه سروکله مش احسان با دخترش راضیه پیداشد. 

 

 

 

 

آردیسی وار(ادامه دارد)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 2 نظر / 19 بازدید
هادی

سلام خوشحال می شم به بلاگ من سر بزنی و اون رو به دوستانتون هم معرفی کنید .

تنهای تنهایی

سلام دوست عزیز وب خیلی عالی هست خوشحال شدم امدم به وبت من هم آپ کرده ام راستی حتما برایم در نظر سنجی نایت اسکن انتخابم کن یک دقیقه نمی شود ممنونم از محبت فراموش نکن زود بیا به وبلاگم [گل][گل][گل][گل][گل]