مردی که زنی را دوست دارد،تنها به نقض های معشوق ،به هوس ها وضعف های اونیست که وابسته است:چین های صورتش ،خال هایش ،لباس های ژنده اش ،ویک وری راه رفتن اش ،اورا استوارتر وبیرحمانه تر ازهرگونه زیبایی به زن وابسته می کند.این را دیری است همه می دانند.اما چرا؟اگراین نظریه درست باشد که مرکز احساس درسرنیست ،واین که ما از یک پنجره ،یک تکه ابر،یک درخت ،نه درمغزمان ،بلکه درجایی که می بینیم شان ،تجربه ی احساسی به دست می آوریم،پس وقتی نیزبه معشوق مان نگاه می کنیم ،ازخودبه درمی شویم؛اما این بار درآزاری پر تنش وسراسر ازخودبیخودشده.احساسات ما،همچون فوجی پرنده ی خیره شده درتلالوهای زن محبوب مان پروبال می زند.وهمان طور که پرنده ها درکنج پرشاخ وبرگ درختی پناه می گیرند،احساسات نیز به درون چین های پرسایه ،وبه سوی نقاط ضعف پنهان وحرکتهای ناشیانه ی بدنی که دوستش داریم می گریزند وآن جا آرام وقرار می گیرند؛وهیچ رهگذری حدس نمی زندکه دقیقاً درهمین جاست ،درهمین جای پرعیب وسرزنش آمیز،که برق شتابناک عشق لانه کرده است.

 

 

(خیابان یک طرفه-والتربنیامین)

 

 

 

 

*عکس فوق شبانه ازوبلاگ امیرحسین یزدان بد بلندشده است.

 

/ 1 نظر / 5 بازدید