علی،سنسن؟

 

 

به عمه ام فکرمی کنم.عمه کوچک تراز دوعمه دیگر م که تا چهارسالگی به گواه عکس هایی که ازآن روزها مانده برایم جشن تولد گرفت.بعدها این را فهمیدم.ازروی عکس ها حتی فهمیدم که چندسالم بوده.چهارسال.همان عمه ای که گهگاه برایم دو عروسک کاغذی درست می کرد درآن خانه بزرگ درمحله دوه چی ،وآن دوعروسک را پشت سینی می گذاشت وبه آرامی درکناره های سینی با انگشتانش ضرب می گرفت و صدایی شبیه خواندن و آواز ازدهانش درمی آورد وآن دو عروسک شروع می کردند به رقصیدن.همان عمه ای که هرگز نمازش قضا نشد.اما به کشورهای اروپایی هم رفت.به ایتالیا،سوئیس،فرانسه و...درترکیه بودکه افتاد وپایش شکست وتا آخرعمرش لنگ لنگان راه می رفت.و وقتی آلزایمر گرفت و من را نشناخت، احساس کردم من دراو ،درذهن او مرده ام.دراولین دیدار مثل دستی شدم که انگارازدست دیگری که از شیشه قطاری به طرفش دراز شده باشد کنده شدو قطار سرعت گرفت ورفت.این خاطره را اخیراً برای دوست عزیز اردشیر رستمی تعریف کردم.وقتی گفت ازخاطره های تبریزبگو.وقتی این را گفت ،صدای عمه ام را شنیدم که باهمان صدای آشنا انگار مثل همیشه لای پنجره اتاق تنهایی اش را بازکردوگفت:«علی،سنسن؟»«منم عمه جان.»...وحالا دارم به شهرام فکرمی کنم.به شهرام شیدایی عزیز.همان شاعری که شعرهایش تکانم می دهد.با آرزوی روزهای بهتربرای او.وشعری ازاو:

 

 

بی آن که بدانی حرف زده ای

                  بی آن که بدانی زنده بوده ای

بی آن که بدانی مرده ای

 

ساعت را بپرس کمکت می کند

ازهوا حرف بزن کمکت می کند

نام مادرت را به یاد بیاور

شکل وتصویر  ِکسی را

 

سریع !ازچیز کوچکی آغاز کن

مثلاً رنگ ها   مثلاً رنگ زرد

سبز ، اسم چندنوع درخت

 

به مغزی که نیست فشار بیاور

فصل ها را ،مثلاً برف

سریع باش،سریع

                چیزی برای بودنت پیداکن ،دوربردار

                 ممکن است بقیه چیزها یادت بیاید

سریع ! وگرنه

             واقعاً

               به مرگت

          عادت کرده ای .

 

 

 

/ 0 نظر / 18 بازدید