می خواستم قصه ای برایت بنویسم که نرم تراز موهای ریخته برپیشانی ات باشد ولی مگرمی شود مگرشد ؟نه نرم تراز موهای ریخته بر پیشانی ات ؟ورفتیم نشستیم آن جا همان جا که دربچگی می رفتیم وازروی چمن هاش غلت می زدیم پایین (شاهگلی؟)یک چیزی مثل این .این را نوشتم تا بگویم من هنوز هم با حرفت که می گفتی آدم همیشه بچه بماند مموافق نیستم .اصلاً آدم به دنیا نمی آمد .تومخالف بودی .راستی مخالف چی بودی ؟من موافق چی بودم؟یا مخالف چی بودیم؟بیا ازروی چمن های این طرف شاهگلی باهم غلت بزنیم برویم پایین .مردها آن جا دارند عرق سگی می خورند هاهاهاها.زن هارا ببین !بی چاره ها انگارملک طلق شوهرانشان هستند .نه نه نه .چه روزهایی هست این روزها که الان دارم آ« ها احساس می کنم.عجب روزهای با صفایی !بیا برویم آن جا یک نوشابه بخوریم .آه آن جارا باشی یکه هوشه هم آنجا ست هنوزدارد روزنامه می فروشد.دست نرمت را ازدستم بیرون نکش.همین طور به صورتم بخند وبعضی وقت ها که حس عجیبی بهت دست می دهد همان طور سرخ وسفید شو مثل هلو یا اریه.چرا این طورنگاهم می کنی ؟مگرمن با چشم هایم تورا دارم صورتت را لیس می زنم؟مگر من سگم .ولی اگرسگ باشم یعنی بخواهم مثل سگ لیست بزنم مطمئنم که مست می شوم آه ازآن مست ها .صبر کن ،دست نگه دار ،نکند آن ها که دارند عرق سگی می خورند آن عرق سگی منم؟هاهاهاها.

 

 

/ 2 نظر / 16 بازدید
رضاکاظمی

مرسی جناب سیف الدینی، مرسی شما قصه تون رو نوشتی. زیبا و نرم

علیرضا سیف الدینی

ممنونم جناب کاظمی