بخش کوتاهی  ازرمان «کتاب ِسیاه»

 

اورهان پاموک

 

 

 

 

رویا، توی تاریکی ولرم ودلچسب ِ لحاف ِخشتی آبی رنگ ِ پوشیده ازبرآمدگی  های نرم  وفرورفتگی های سایه دار،که ازاین سرتا آن سر ِتخت کشیده شده بود،به حالت ِدمرخوابیده بود.ازبیرون اولین صداهای صبح ِزمستان می آمد:عبور ِتک وتوک اتومبیل ها واتوبوس های لکنته،برخورد ِته ِ لولئین های بزرگ ِثعلب فروش باکف پیاده رو،وهمصدایی اش با فروشنده ی نان روغنی،وسوت ِمتصدی ایستگاه ِمینی بوس.توی اتاق،نور ِخاکستری رنگ ِ  زمستانی ای وجودداشت  که ازبی رنگ کردن ِ پرده های لاجوردی پدیدآمده بود.غالب،خواب آلوده به سر ِزنش، که ازلحاف ِآبی بیرون افتاده بود، نگاه کرد:چانه ی رویا توی بالش ِ پر ِمرغ فرورفته بود.درانحنای  پیشانی اش حالت ِوهمناکی بود که  باعث ِبروزِ کنجکاوی ترس آلودی درآدم می شد  تا ازاتفاقات ِخارق العاده ای  که درآن لحظات درذهنش جریان داشت سردربیاورد.جلال درسرمقاله ای نوشته بود،"حافظه،یک باغچه است."آن روزها غالب فکرکرده بود،"باغچه های رویا،باغچه های رویا..."."فکرنکن،فکرنکن،حسودی ات می شود!"اما غالب، همان طورکه به سر ِزنش نگاه می کرد فکرکرد.

دلش می خواست حالا پای درختان ِ بیدمجنون واقاقیاوگل های مو وآفتاب ِ باغچه ی دربسته ی رویای غرق درآرامش ِخواب گشت می زد.آن جا باشرم وترس ازصورت هایی که روبرومی شد:سلام، توهم این جایی!به همان اندازه که  خاطرات ناگواررا می دانست وانتظارداشت،مشاهده ی توأم با کنجکاوی ودردسایه های مردانه را انتظار نداشت:ببخشید برادرم،شما کجا با زنم روبرو یا آشنا شدید؟سه سال پیش توی خانه ی شما،توی یک مجله ی مد ِخارجی  که ازمغازه ی علاءالدین خریده بود،توی ساختمان ِمدرسه ی راهنمایی ای که با هم رفته بودید،توی ورودی سینما که دست به دست هم داده بودید...نه،شاید حافظه ی رویا این قدر شلوغ وبی رحم نبود؛شایدهم درتنهاگوشه ی آفتاب زده ی باغچه ی  ِتاریک ِحافظه اش،الان رویا وغالب مشغول گردش ِبا قایق پارویی  بودند.شش ماه  بعدازاثاث کشی خانواده ی رویا به استانبول،غالب ورویا اوریون گرفته بودند.آن وقت ها،گاه مادر ِغالب،گاه زن عمو سوزان ،مادر ِزیبای رویا،گاهی هردوباهم دست ِغالب ورویا را می گرفتند وآن هارابا اتوبوس هایی که توی راه های تنگ به لرزه می افتادند،به ببک یا به ترابیا به گردش با قایق پارویی می بردندشان.درآن سال ها،میکروب ها معروف بودند،اما داروها نه:باورداشتندکه هوای تمیز ِبغازبرای  اوریون  ِبچه ها خوب است.صبح ها دریا ساکن بودوقایق سفید،و همان قایقران ِ همیشه صمیمی. مادرها وجاری ها درقسمت  ِعقب ِقایق  ِ پارویی می نشستند،ورویا وغالب درپشت ِقایقران ، که بالا وپایین می رفت، پنهان می شدند؛درآن برآمدگی،پهلوی هم.دریا آرام آرام اززیرپاها ومچ دست های باریک ِ شبیه هم ، که ازقایق به طرف آب درازمی شد،جاری می شد؛خزه ها،لکه های هفت رنگ مازوت،سنگ های کوچک نیمه شفاف وتماشای تکه های خوانای روزنامه هابا این تصورکه نوشته ای ازجلال درآن هست یانه.

غالب،بار ِاول که رویا را دید،شش ماه قبل ازاین که اوریون بگیرند،روی چارپایه ای که روی میزغذاخوری گذاشته بودند نشسته بودوسلمانی موهایش را کوتاه می کرد.درآن روزها،سلمانی قدبلندکه سبیل داگلاسی داشت،پنج روزدرهفته به خانه می آمد وریش پدربزرگ را می تراشید.این، زمانی بودکه صف قهوه ی جلوی مغازه ی عرب وعلاءالدین طولانی شد،فروش جوراب های نایلونی به صورت قاچاق درآمد،تعدادشورولت مدل 56 دراستانبول زیادشد،غالب تحصیل دردبستان را شروع کردونوشته های جلال را که به اسم سلیم کاچماز،پنج روزدرهفته، درصفحه ی دو روزنامه ی ملیت می نوشت به دقت خواند،یعنی این به زمانی که خواندن ونوشتن را یادگرفته بودمربوط نمی شد؛چون خواندن ونوشتن را دوسال قبل ازآن مادربزرگ پدری اش به اویادداده بود:درگوشه ی میزغذاخوری می نشستند؛مادربزرگش بعدازآن که با صدای خس خس بزرگ ترین راز،یعنی طرزچسبیدن حروف را  به گوشش می رساند،دود ِسیگارِ بافرایش را که ازگوشه ی لبش جدانمی کرد فوت می کرد وچشم های نوه ازدود خیس می شدواسب ِتوی لوح الفبا هم که فوق العاده بزرگ بودبه رنگ ِ آبی درمی آمدوزنده می شد.اسب ِ درشت که زیرش اسب نوشته شده بود،ازاسب های استخواندار ِ درشکه های میراب ِچلاق وسمسار ِ دزد بزرگ تربود.آن روزها غالب به این فکرمی کردکه  روی این اسب سالم الفبا ،روی این تصویر ازداروی سحرآمیزی بریزد که قادربود آن  را زنده کند،امابعدها،چون اجازه ندادند دبستان را ازکلاس ِ دوم شروع کند،این خواسته درمدرسه ،  موقع یادگیری خواندن ونوشتن ازروی همان الفبای اسب دار به نظرش کار ِبیهوده ای می آمد.

آن روزها اگرپدربزرگ همان طورکه قول داده بود  آن داروی سحرآمیز داخل شیشه ای به رنگ انار را ازکوچه می آورد،غالب  دوست داشت آن مایع را بریزدروی نشریات ایلوستراسیون کهنه وغبارآلود انباشته از  زپلین ها،توپ هاوجنازه های گل آلود جنگ جهانی اول،کارپستال هایی که عموملیح ازپاریس وفاس فرستاده بود،عکس اورانگوتانی که بچه اش را شیر می دادوواصف آن را ازروزنامه ی دنیا بریده بودو عکس صورت های عجیبی که جلال ازروزنامه ها بریده بود. اما پدربزرگ دیگر به کوچه هم نمی رفت،حتی برای رفتن به سلمانی ؛تمام روزتوی خانه بود.بااین حال ،مثل روزهایی که به کوچه وبه مغازه می رفت لباس می پوشید:خاکستری رنگ مثل ریش روزهای یکشنبه اش ،یک کت ِ یقه پهن ِ انگلیسی قدیمی ،شلوارواررفته،دگمه سردست ها و،به قول ِپدر،قراوات قیطان ِ یک کارمند .مادر«قراوات»نمی گفت،می گفت«کراوات»:به خاطراین که ازقدیم خانواده ی مادرم ثروتمندتربود.بعد،پدرومادر،طوری ازپدربزرگ حرف می زدندانگارکه ازخانه ای چوبی ای می گفتند که هرروزقسمتی ازرنگش می ریخت؛کمی بعد اگر پدربزرگ یادشان می رفت وصدایشان را روبه هم بلندمی کردند،روبه غالب می کردند :«تو برو بالا بازی کن یالا.»«با آسانسوربروم بالا؟»«تنهایی نمی توانی سوارآسانسوربشوی!»«تنهایی سوارآسانسورنشو!»

«می توانم با واصف بازی کنم؟»«نه،عصبانی می شود!»

دراصل عصبانی نشد.واصف کرولال بود،اما بازی "گذرگاه مخفی"مرا که روی زمین سینه خیزتا زیرتخت ها می رفتم وبه انتهای تاریک ِ آپارتمان می رسیدم که مثلاً  غاربود  وخودم رامثل ِسربازبا سکوت ِیک گربه در تونلی در سنگرهایی که دشمن کنده بودجلومی رفتم وبا اوشوخی نمی کردم ،همه ی این ها را می فهمید،اما بعد غیرازرویا که بعدهاآمده بود کسی این را نمی دانست.بعضاً با واصف ازپنجره های طویل به بیرون، به مسیر ِ تراموا نگاه می کردیم.یکی ازپنجره های بالکن ِبتنی آپارتمان ِ بتنی مشرف ِبه مسجدجامعی بود که یک سمت ِدنیا بودوپنجره ی دیگرهم مشرف به یک دبیرستان ِ دخترانه؛وسط  ِاین ها یک کلانتری،یک درخت ِتنومند ِبلوط،زاویه ومغازه ی علاءالدین قرارداشت که بی وقفه پروخالی می شد.موقع تماشای رفت وآمد ِمردم به مغازه،وموقعی که اتومبیل های درحال عبوررا به همدیگرنشان می دادیم، واصف یکدفعه به هیجان می آمدوانگارتوی خواب با شیطان گلاویز شده باشد صدای خرخرترسناکی ازگلویش درمی آورد، من  ِ بی خبرازهمه جا می ترسیدم. آن وقت،پدربزرگ نشسته بر راحتی ای که یکی ازپایه هایش کوتاه بود، درحین گوش دادن به رادیو درحالی که بامادربزرگ مثل دودودکش  دودسیگارازخودبیرون می دادند،می گفت،«واصف بازهم غالب را ترساندی؟»مادربزرگ که به حرف های اوگوش نمی داد واوبه رسم عادت با کنجکاوی می پرسید:«ببینم چندتا ماشین شمردید؟ ولی به اطلاعاتی که درمورد تعدادماشین های دوج ،پاکارد،دسوتو وشورولت های مدل جدیدمی دادم حتی گوش نمی دادند.

مادربزرگ وپدربزرگ ، حین گوش دادن به موسیقی محلی وخارجی،اخباروبانک، آگهی ها ی ادکلن وبلیت بخت آزمایی ازرادیویی که درقالب مجسمه ی سگ پشمالووآرام خوابیده ای که هیچ شباهتی به سگ های ترک نداشت وازصبح تا شب بازبود بی وقفه حرف می زدند.بیش تروقت ها،به خاطراین که پایانی نداشت انگارکه ازدندان درد عادت شده ای حرف بزنند ازسیگارهای لای انگشتانشان شکایت می کردند،به این خاطرکه هنوزترکش نتوانستند بکنند گناهش را به گردن هم می انداختند،اگریکی طوری به سرفه می افتادکه انگارداشت خفه می شد،دیگری،اول با پیروزی وشادی،بعد با نگرانی وعصبانیت،درحالی که خودرا محق اعلام می کرد!اما کمی بعد،ناگهان یکی ازآن ها حسابی ازکوره درمی رفت:"یک سیگارهنوزدارم،توراخدا گیرنده!"بعدچیزی را که توی روزنامه خوانده بوداضافه می کرد:"برای اعصاب خوب بوده!"شایدآن وقت،کمی ساکت می شدند،امابا شنیده شدن صدای تیک تاک ساعت روی دیوارراهرواین سکوت طول نمی کشید.

 

 

 

/ 1 نظر / 10 بازدید
آناهیتا

قابل توجه کسانی که سایت یا وبلاگ دارند ما که از اینترنت استفاده می کنیم چرا از سایتمان درآمد نداشته باشیم یا لااقل هزینه اینترنت که درمییاد می توانید از بهترین روش درج تبلیغات در سایتهای خودتان درآمد ماهیانه و مادم العمر کسب کنید - فقط با عضو رايگان در سايت 5000 تومان اعتبار قابل نقد دريافت مي كنيم. - در قبال معرفي هر نفر به سايت 500 تومان پورسانت قابل نقد مي گيريم. - با استفاده از كدهاي درآمد زا و بر حسب رتبه بازاريابي خود براي هر كليك بين 150 تا 250 ريال درآمد خواهيم داشت. با اين همه مزايا در فكر چه هستيد ؟؟؟؟چیزی از دست که نمی دی !!!! پس عضو می شی http://www.mi118.com/Register.aspx?Ref=73650 وبلاگ من http://iceheart3.blogspot.com/