چشم بخت

 

 

بی تو،بی تو،ای که دردل منی هنوز!

داستان عشق من به ماجرا کشید

بی تولحظه ها گذشت وروزها گذشت

بی توکار ِخنده ها به گریه ها کشید

 

بی تو،این دلی که با دل تومی تپید

وه که ناله کردوناله کردوناله کرد

بی تو،بی تودست سرنوشت کورمن

اشک وخون بجای باده درپیاله کرد

 

عمرمن شبی سیاه وبی ستاره بود

دیدگان تو،ستارگان اوشدند

لحظه ای زبام ابرها برآمدند

لحظه ای به کام ابرها فروشدند

 

درفروغ این ستارگان بی دوام

روزگارشادی و غمم فرارسید

آن،بجزدمی نماند واین همیشه ماند

این،همیشه ماند وآن به انتها رسید

 

آسمان حسودبودوچشم بخت من

چون ستارگان چشم تودمیدومرد

بی تو،ازلبان من ترانه ها گریخت

بی تو،درنگاه من شراره ها فسرد

 

آری ای که درمنّی وبامنی مدام

وه که دیگرم امیددیدن تونیست!

توگلی،گل بهارجاودان من

زین سبب مرا هوای چیدن تونیست!

 

 

 

نادرنادرپور

تهران -17بهمن ماه 1334

ازمجموعه شعر ِشعرانگور

 

/ 4 نظر / 19 بازدید

چه نقاشی قشنگی! اسم نقاش آن کیست؟ چه قرمزهای خوشرنگی دارد! شعرش هم قشنگ بود!

اهور

این نقاشی ها کار گوستاو کلمیت است . http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%87_(%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C) البته با عرض معذرت از آقای سیف الدینی که من به جای ایشون جواب دادم.

علیرضا سیف الدینی

سلام بردوستان عزیزم. ازخانم اشرافی به خاطرتوضیحشان ممنونم. ازسامان ودوست بی نام هم ممنونم.